خط داستانی
داستان درباره اسکار و برادرانش جوناتان و لوکاس در دهه نود در حاشیه شهر گوتنبرگ است. پدرشان کشیش محله است و هر یکشنبه بچه ها را به کلیسا می برد. این یکشنبه اسکار نظر متفاوتی نسبت به ایمان دارد و با برادرانش برای بازی در جنگل فرار می کنند تا در یک بازیی که ربطی به مذهب ندارد، قدرت های خاص خود را به کار اندازند و به سمت صخره ای بلند هدایت می شوند. آنها با کودکانی بزرگ تر روبه رو می شوند و به با هم زدن برادران را وادار می کنند تا به ایمانشان بنگرند و گزینه ها را بسنجند