کَویار
Caviar
در صبح شب عید مسیحی، رابرت همراه با دخترش از تولسا به بخارست سفر میکند. رابرت باید برخی از نژادسپس سیاه را به خانم زینا بدهد، زنی ثروتمند که در محلهای منتخب در پایتخت زندگی میکند. برای دخترش این اولین دیدار از پایتخت است.