ابیدین، یک آهنگساز جوان، پس از ۵ سال تلاش برای حرفهاش به خانه بازمیگردد. او با شوک متوجه میشود که عشق زندگیاش اکنون نابینا است. او سخت تلاش میکند تا بینایی او را بازگرداند. حسن، دوست نزدیک ابیدین، نیز احساساتش را نسبت به جویت پنهان کرده است. حسن از روحانی، یک رقاص در گروه ابیدین، کمک میگیرد تا تمرکز او را به سمت خودش منحرف کند. روحانی نیز به ابیدین احساساتی دارد و این فرصت را غنیمت میشمارد. ابیدین حسن را مسئول مراقبت از جویت در حین عمل جراحیاش میگذارد زیرا باید به بانکوک برای یک اجرا برود. در بانکوک، روحانی تلگرافی دروغین به جویت میفرستد و میگوید که ابیدین در یک تصادف وحشتناک مرده است. جویت با شنیدن این خبر بد چه خواهد کرد؟