میخچه
در شهر کوچک کوبورگ پسری جوان به نام ويندل گریوز شاهد قتل بی رحمانه والدینش در اتاق خوابشان است. او با وحشت مشاهده می کند که مردی نقابدار چگونه پدر و مادرش را با یک میخ برخورد می زند و آن دو را به یغما می برد. ويندل فرار می کند و پانزده سال آینده را در خانه مزرعه عموش به صورت خاموش سپری می کند. او در آنجا پرستار بی گناهی را بازی می کند و او را وادار می کند تا به هرکسی که وارد خانه والدینش می شود، مانند خودشان سرنوشتی مشابه دچار شود. وقتی ورودی های تازه آدلکس و ونیکا به شهر می آیند، آن ها از سرنوشتی که انتظارشان را می کشد با خبر نیستند. در شب نخست حضورشان در خانه جدید، ويندل برای ویران کردن intruders بازمی گردد. او از طریق بریده شدن دوستان ونیکا در شب، به آرامی به خانه بازمی گردد تا با پاسخ ها روبه رو شود. بی کمکی از سوی مردم شهر عجیب، آدلکس و ونیکا پی می برند که گذشته تراژیک آن ها را می بلعد همان طور که قبلاً بسیاری را بلعیده بود.