وقتی پدر روی تشک میایستد
بیوهگر دانیال نگران دختر بزرگش جیلا است، حتی اگر پزشک مدتهاست که او روی پای خود ایستاده است. وقتی مردی در اواسط پنجاه سالگی نمیتواند با او تماس بگیرد، با دو دوستش از کیتسینگن در فرانکونی به برلین میشتابد. وکیل حرفهای مارکوس و سرگرمکننده توبی، که هر دو پدرانی دوستداشتنی با دختران بزرگسال در پایتخت هستند، میخواهند خدمت دوستی را با فرصت دیدار فرزندانشان ترکیب کنند. اما به محض رسیدن، سه نفر متوجه میشوند که درباره زندگی جوانان بسیار کم میدانند. جیلا نمیخواهد با دانیال صحبت کند زیرا معتقد است او مسئول شکست چندین رابطه است، بازیگر ناموفق تیلدا تحت فشار انتظارات شغلی بیش از حد پدرش قرار دارد و هانا قاضی خودخواه مارکوس را درباره یک ازدواج مخفی به دلایل قانونی مشکوک به چالش میکشد. سفر کوتاه این سه پدر دینامیک خاصی پیدا میکند که همچنین دختران را به مرزهای خود میرساند.