پیادهروی میان پدر و پسر. ژوئل میخواهد روزی خاص را با پسر ۱۵ سالهاش، ایتن، تجربه کند و کسوف آفتاب پیشرو را در همان مکانی به او نشان دهد که خودش زمانی با مادرش تجربه کرده بود. از زمان طلاق، آنها به ندرت همدیگر را میبینند و ایتن نیز از این که finalmente فرصتی پیدا کرده تا درباره برنامههای آیندهاش با پدرش صحبت کند، خوشحال است. اما با هر گامی که به سوی قله و کسوف برمیدارند، فضای میان آنها تیرهتر میشود. درمییابند که تلاشهایشان برای ارتباط برقرار کردن به جایی نمیرسد، تا این که در نهایت، جر و بحث فروخفتهشان به لحظهای پالایشبخش میانجامد.