خط داستانی
حبیبه و شاه که به دلیل جنگهای افغانستان در بیست و پنج سال اخیر رنج بسیار کشیدهاند اما زنده ماندهاند تا نشان بدهند چگونه میشود در دنیای خشونت و دروغهای مجاز شجاع و اخلاقی بود. شاه، سرباز سابق مجاهد و قربانی مینهای زمینی، به عنوان کفاش در پیادهروهای شهر ویرانشده کابل کار میکند. روزی دختر تاجیکی که یکی از پا ندارد را میبیند و او را به قصد ازدواج مینمایاند. در میان هرج و مرج و خشونت، با وجود موانع سنت و دین، شاه و حبیبه موفق به ازدواج میشوند.