لوکش، پسری بی گناه که عشق به گیتارش دارد، به خاطر تجربه ای تلخ در کودکی و پدر بی رحمش به قاتلی روانی تبدیل می شود. اشتیاقش به نواختن گیتار به وسواسی برای ساخت آهنگ های هولناک برای رساندن پیامی به جهان تبدیل می شود، پیامی از جانب خدا، و لوکش خود را فرستاده خدا می پندارد. هرکس به درک موسیقی و پیام او خوشایند نیست، لیاقتِ زندگی ندارد. رووا، دختری تنها که از جدایی والدین رنج می برد، درد و اشتیاق موسیقی لوکش را حس می کند اما از جنایات روانی او بی خبر است و به خود، دوستش و خواهر کوچکش در معرض خشم لوکش قرار می دهد.