خط داستانی
تخت با نگاه به جیمی، جوانی، آغاز میشود: اتاق مزمن و خاموش خانه روستایی قدیمی. در بازگشت به عقب، جیمی را به صورت پسری میبینیم که در حالی که خواهر بزرگترش و دوست پسرش در خانه تنها ماندهاند تا برای شام نگه دارند، توسط آن ها ترسانده و آزار میشود. خواهرش وانمود میکند که تخت جیمی توسط موجودی کشیده شده است و دوستپسرش وانمود میکند که ضربه خورده است. در پایان جیمی نقشهاش را اجرا میکند: وقتی زوج با ترساندن جیمی تا حد مرگ و بازی روی تخت میخندند، تخت با ورقهایش او را خفه میکند و آنها را میبلعد. حالا به زمان حال باز میگردیم؛ جیمی به اتاق خالی که تخت در آن قرار داشت نگاه میکند و صدای فردی بیرونی او را فرا میخواند: سَرایدار آمبولانس با صدای دوستانه او را به پایین دعوت میکند. ظاهراً روزی از آسایشگاه روانی. صحنه پایانی کفپوشی روشنتر است که تخت در آن بود و وقتی جیمی از اتاق خارج میشود، ناپدید میشود.