ایلیاس و یاسمن زوجی هستند که عاشق هم هستند تا اینکه یاسمن توسط یک مهاجم نامشخص در کافه مشترک شان هدف تیر قرار می گیرد زندگی ایلیاس و همچنین دخترشان سنا به کلی فرو می پاشد و با ارسال پلیس برای ارتباط او با همسرِ درگذشته اش او را به شدت سردرگم می سازد هرچه تعقیب ها بیشتر می شود او می پرسد آیا یاسمن واقعاً همان زنی بود که دوستش داشت