پسری نوجوان به نام فورینگ که در یک شهر دورافتاده در بنگال شمالی بزرگ میشود. این شهر که در میان طبیعت سرسبز دوآرس قرار دارد، به سختی از تعطیلی یک کارخانه و جمعیت بیکار آن زنده میماند. فورینگ که به خوبی با جامعه سازگار نیست و به عنوان یک بازنده به دنیا آمده، با صداهایی در سرش که آنها را خدا مینامد، میجنگد. و سپس یک معلم جدید (دول) به مدرسه میآید. دول ذهن او را به چیزهای ناشناخته باز میکند و درست زمانی که فورینگ شروع به باور کردن میکند که این یک خواب نیست، دول به طور ناگهانی ناپدید میشود و شک و تردید را به جا میگذارد. فورینگ تصمیم میگیرد به دنبال او در کلکته بگردد.