خط داستانی
رستم بی النشوکاتی صاحب شرکت بزرگ پیمانکاری است که تنها یک دختر به نام سوفی دارد. او تصمیم میگیرد تمامی کارمندانش را بیرون کند تا مغز الکترونیکی را برای انجام همه کارهایش به کار گیرد. همزمان او جشن نامزدی دخترش سوفی با بازرگان مِشمیش را برگزار میکند که به دخترش به اندازه پول و تجارت اهمیت میدهد. وائل از پدرش میفهمد که رستم بی کارش کرده و تصمیم میگیرد از پدرش انتقام بگیرد