خط داستانی
ایمراه و صالح دو دانشجوی جوان دانشگاهی هستند که در استانبول زندگی میکنند. همه چیز در زندگی روزمرهشان عادی به نظر میرسد، اما ناگهان صالح به «علم جادو» که به «هاواس» نیز مشهور است، علاقهمند میشود. شیفتگی صالح به جادو به تدریج به وسواسی تبدیل میشود. او کار را فراتر میبرد و میخواهد ارواح را در جهان ارواح کنترل کند. ایمانراه هیچ ایدهای از آنچه در حال وقوع است ندارد، اما از آنجا که در یک خانه با هم زندگی میکنند، آرامش ذهنی او از بین میرود و خود را در حلقهای مییابد که نمیتواند فرار کند. وقتی صالح کنترل همه چیز را از دست میدهد، ایمانراه که رؤیاهای بد را میبیند و دیگر زندگی عادی ندارد، برای یافتن آرامش به خانوادهاش در ازمت بازمیگردد. در حالی که امیدوار است در اینجا مقداری آرامش پیدا کند، کسانی که او را تعقیب میکردند او را تنها نمیگذارند. وقتی خانوادهاش میدانند نمیتوانند به ایمانراه کمک کنند، به باکرجی محمد افندی مراجعه میکنند که پیش از این با چنین مسائلی روبهرو شده است.