هاشم جوانی است که از بالای مصر فرار کرده و به اسکندریه می رود زیرا خانواده اش بر انتقام از پسر قاتل پدرش اصرار دارند. او تصمیم می گیرد در بندر کار کند و عاشق دانشجوی حقوق می شود. او اسرار قاچاق را کشف می کند و در برابر آن می ایستد. جوانی که هاشم قرار است او را به قتل برساند به بندر می رسد و هاشم سعی می کند یحیی را از بندر دور نگه دارد تا مجبور به قتل او نشود