در بزرگراه غربی آلمان، رابرت از روی پل به پایین میپرد و بستری میشود. در هنگام بهبود به گذشتهای در بلغارستان برمیگردد که با یو تا و عمویش لهتار آشنا شد؛ آنها برای فرار از دِردِ آلمان شرقی گذرنامهای غرب آلمانی سفارش داده بودند تا او را از DDR خارج کنند. به خانه بازمیگردند، رابرت و یو تا ازدواج میکنند و دختری به نام آنا دارند، اما یو تا هنوز به غرب اشتیاق دارد. لهتار ترتیب فرار آنها را میدهد: رابرت، یو تا و آنا در صندوق عقب اتومبیل پنهان میشوند، اما تاخیر باعث مرگ آنا میشود. در مرز، یو تا که از دست دادن عزیزانش دچار حزن است، رابرت را مقصر میداند؛ در حالی که او به شدت پریشان است از همان پل میجهد و با وجود زخم، زنده میماند تا با احساس گناه روبهرو شود. فیلمی که در جمهوری دمکراتیک آلمان ممنوع بود.