پس از جدایی از مادرش در حین عبور از جنگل خطرناک بین کلمبیا و پاناما، زولی، یک مهاجر جوان ونزوئلایی، مجبور میشود دوران کودکیاش را رها کند تا در این مکان خطرناک زنده بماند. در حین کار برای یک قاچاقچی به منظور کمک به راهنمایی سایر مهاجران از طریق جنگل، زولی یک دروازه به سرزمین جادویی کشف میکند، جایی که او باید به تخیلش روی آورد تا با معصومیتش دوباره ارتباط برقرار کند و در نهایت یاد بگیرد چگونه دوباره یک کودک باشد.