به طور گاه به گاه کارگر است و هنوز با مادرش که جراح اعصاب موفق است زندگی میکند؛ شریک لذت و شادی او در رهاسازی با شاهینپرانی در زمینهای کنار مکزیکو سیتی است تا اینکه با منشی واقعگرای سادهدلی روبرو میشود که او را وادار میکند واقعیت را در برابر خود ببیند.