آنیکا که توسط والدینش رها شده و مجبور به مراقبت از پدربزرگ سالخورده و فراموشکارش است، با فقر، انزوا و ستم جنسیتی روبرو میشود. هنگامی که مارک، یک غریبه ثروتمند و متأهل که در راه مسابقه قایقرانی است، در اوج سرمای زمستان از شهر غمانگیز او در کنار دریاچه دیدن میکند، یک رابطه آرام اما شدید بین آن دو شکل میگیرد. آنیکا در نتیجه این رابطه، گشوده و دگرگون میشود و با امکاناتی روبرو میگردد که معمولاً برای فردی از طبقه او در دسترس نیست، اما مارک به تدریج در انزوایی سرد و درمانده فرو میرود.