این داستان یک داستان ساده از یک روح بزرگ به نام سارباناندا است که بر اساس یک روستای ساده شکل گرفته است. شامبو پسری کوچک است که توسط مادر و پدربزرگش بزرگ شده است. شامبو بسیار شیطان است و کارهای زیادی انجام میدهد. همه در روستا یکدیگر را میشناسند و همه احساس محبت و نگرانی مشترکی برای یکدیگر دارند. اما شامبو از طبقه پایین است و هر بار که او و خانوادهاش با توهینهای شدیدی مواجه میشوند. انگهای اجتماعی مانند تبعیض طبقاتی در آن زمانها به شدت رایج بود. پورنا دا او را دوست دارد اما از شیطنتهایش نیز متنفر است. در همین حال، یک خانواده برهمنی از طبقه بالا که در همان روستا زندگی میکند نیز با مشکلات خود دست و پنجه نرم میکند. یکی از دو پسر خانواده علاقهای به کسب درآمد تنها از طریق انجام دعا ندارد. او به خوبی متون دینی را نمیآموزد یا هیچ چیز دیگری که از یک پسر برهمن انتظار میرود. خانوادهاش اغلب به دردسر میافتند و به عنوان سوژه خنده در نظر گرفته میشوند.