آوریل ۱۹۵۸٫ مِرایا کِراپیوینا، فارغالتحصیل حقوق دانشگاه لنینگراد، واحدی در ادارهٔ جنایی و جرمشناسی به پلیس محلهٔ مرکزی منتقل میشود. دختری تنها و دانشآموختهٔ ممتاز، در تیمی از کارآگاهان تجربهدارِ دوران جنگ قرار میگیرد. روز اول میخواهد استعفا دهد، اما اطلاعاتی از خائنِ بخش به دست میآورد و تصمیم میگیرد بمانَد و رازِ «خاکستَران» را افشا کند. او همچنین به اثبات میرساند که ارزش دارد. تمام اعضا مشکوک هستند، از جمله رئیسِ ادارهٔ عملیاتِ سوئدی که با او عاشق میشود و هر روز بیشتر به عشق میرسند.